خوابستان

سرزمین رویاهای من

مجازات انتخاب
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩
 
هرچی به دور و برت نگاه میکنی چیزی نمی بینی جز منجلاب بد و بدتر و مجازات انتخاب
امروز بدی رو باید انتخاب کنی که بد تر دیروز بوده ...
خیلی وقتا عین خیالتم نیست که هر چیز بنجلی چطور مستت میکنه
یه وقتاییم که میفهمی چه کلاه گشادی داره سرت میره چنان می خوای فریاد بزنی که صدات دنیا رو بلرزونه، اما فایده ای نداره چون تو هم تا زیر دماغ گیر کردی تو لجن ...

 
comment نظرات ()
 
خجسته باد نوروز و همه روز
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 
سالی که گذشت یکی از عجیب ترین دورانهای زندگی من بود چون تو این مدت آرامش عجیبی داشتم که راستش بیشتر برای خودم مثل آرامش قبل از طوفان بود تا یه حس خوب!
اما در مجموع فکر می کنم کارهایی انجام دادم که قبلآ بهشون خیلی فکر می کردم و از این بابت خیلی راضیم اما بعضی برنامه ها رو هم اصلا بهشون نرسیدم...
سال 85 مثل همهء سالهای قبل پر از فراز و نشیب برای من و شما بوده ، آب و هوای سیاست خیلی قاراشمیش بود، دنیای هنرمندا شاید غم آلود چون هنرمندای عزیزی رو از دست دادیم ولی محافل علمی کمی اوضاعشون بهتر بود.
البته تغییرات خوب عجیب قریبی هم تو برنامه های تلویزیون دیدیم که بیشتر شبیه مسکن بودند چون اون ور آب رقبا خیلی خوش ساخت تر تونستند تاریخ ما رو تحریف کنند که یه نمونش فیلم 300 بود وما هنوز اندر خم یک کوچه نتونستیم یه فیلم درست و درمون راجع به هویت پرافتخارمون بسازیم تا بتونیم تو دنیای تاریخ ساز و بلبشوی رسانه ورق پررنگی از خودمون به جا بذاریم.

حالا از گذشته و آینده بگذریم به قول سهراب سپهری زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
امیدوارم هرجا در هر منسب و موقعیتی که هستید از اکنون خودتون لذت برید و دیگران رو هم در این لذت سهیم کنید
این شعر زیبا سال گذشته بهترین هدیه نوروزی به من بود من هم روباره اون رو به شما تقدیم می کنم:
سرسبز ترين بهار تقديم تو باد

 آواي خوش هزار تقديم تو باد

 گويند كه لحظه اي است روييدن عشق

 آن لحظه هزاربار تقديم تو باد


سال نو همتون مبارک


 
comment نظرات ()
 
انقراض انسان
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
 
روزی چند بار از هر وسیله خبری مطلع میشید که فلان حیوون نسلش در حال انقراضه؟
یا اینکه چند میلیون سال پیش نسل فلان دایناسور ور افتاد و چرا؟
اما کسی تا حالا بهتون گفته آخرین آدم خوب کی بود و کجا بود و چرا دیگه اثری از خوبی و معرفت نیست؟ میدونی چرا چیزی ازش نمیشنوی؟
چون انسانیت رو خود ما فراموش کردیم! چون آخرین آدم خوب من و تو بودیم!
چون نسل خوبی به دست من و تو داره منقرض میشه!

پس بهتر نیست به فکر نجات چیزهایی باشیم که امروز داریم از دست میدیم؟

 
comment نظرات ()
 
صدای سکوت
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
 
صدای سکوت گوشم را آزار میدهد، به دنبال هیاهویی آرامشبخش میگردم! میدانی کجاست؟
 
comment نظرات ()
 
شعر بد شنیدن و قافیه باختن دیگه بس
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳
 

موندن و سوختن و ساختن دیگه بس

شعر بد شنیدن و قافیه باختن دیگه بس

تا کی بگیم ای کاش و اگر

خواب زمستونی و خیال بافتن دیگه بس

این شعر رو امروز صبح تو تالار اندیشه گفتم ، باقیشم اگه حسش بود میگم...

نظر فراموش نشه پیلیز!


 
comment نظرات ()
 
یک شکر بخند
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱
 
جشن امروز 40چراغ هرچند مشکلات زیادی برای مهموناش داشت (کمبود جا!)اما برنامه ریزی خوبی برای اجرای برنامه هاش انجام شده بود. احتمالا گزارش کاملش رو تو سایت 40چراغ بخونید ...

یه فال حافظم به من رسید که به گند دماغ بودن امروز من خیلی میومد و باعث شد بعد از خوندنش یه خجالتی هم از خودم و هم جناب حافظ بکشم
شمام بخونیدش (تضمین نمیکنم حتماً شمام خجالت بکشید )

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
گر جلوه ای می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
----------------------------------------
1
2
3
4
5
6
7
8

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون گر جلوه می​نمایی و گر طعنه می​زنی ز آشفتگی حال من آگاه کی شود بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست جایی که یار ما به شکرخنده دم زند حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی​کنی  
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند زین قصه بگذرم که سخن می​شود بلند دل در وفای صحبت رود کسان مبند ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند آن را که دل نگشت گرفتار این کمند تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند  


 
comment نظرات ()
 
خوشبختي در عصر مدرنيته
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩
 

هر چه جلوتر مي رويم ابزارهاي خوشبختي، برتري و نشانه هاي موفقيت هم به روزتر مي شوند. اما ماهيتشان همچنان همان است.

 روابط عاطفي و عشقي مصداق كالايي را پيدا مي كند كه بين دو طرف به اجاره گذاشته مي شود. يعني براي رسيدن به آنها بايد هزينه مالي صرف شود تا وقتي كه تاريخ مصرف و جذابيت اين كالا به پايان برسد.

هزينه خوشبختي مدرن براي شما چقدر تمام مي شود؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
پايان انتظار؟
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠
 
بالاخره چيزي كه منتظرش بودم اتفاق افتاد
اما نميدونم چرا همه چيز يه دفعه برعكس شدشايد من برعكس فكر ميكردم
اما خدايا ، تا كي بايد صبر كرد؟ بس نيست؟

 
comment نظرات ()
 
فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست؛
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
 
 

حكيم عمر خيام نيشابوري

74

گر من ز مي مغانه مستم، هستم،

گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم،

هر طايفه‌اي بمن گماني دارد،

من زان خودم، چنانكه هستم هستم.

 

75

مي خوردن و شاد بودن آئين منست،

فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست؛

گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست؟

گفتا: ـ دل خرم تو كابين منست.

 

76

من بي مي ناب زيستن نتوانم،

بي باده، كشيد بار تن نتوانم،

من بندة آن دمم كه ساقي گويد:

«يك جام دگر بگير» و من نتوانم.

 

77

امشب مي جام يكمني خواهم كرد،

خود را به دو جام مي غني خواهم كرد؛

اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد،

پس دختر رز را بزني خواهم كرد.

 

78

چون مرده شوم، خاك مرا گم سازيد،

احوال مرا عبرت مردم سازيد؛

خاك تن من به باده آغشته كنيد،

وز كالبدم خشت سر خم سازيد.

 

79

چون درگذرم به باده شوئيد مرا،

تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا،

خواهيد بروز حشر يابيد مرا؟

از خاك در ميكده جوئيد مرا.

 

80

چندان بخورم شراب، كاين بوي شراب

آيد ز تراب، چون روم زير تراب،

گر بر سر خاك من رسد مخموري،

از بوي شراب من شود مست و خراب.

 

81

روزي كه نهال عمر من كنده شود،

واجزام ز يكدگر پراكنده شود؛

گر زانكه صراحئي كنند از گل من،

حالي كه ز باده پر كني زنده شود.

 

82

در پاي اجل چو من سر افكنده شوم،

وز بيخ اميد عمر بركنده شوم،

زينهار، گلم بجز صراحي نكنيد،

باشد كه ز بوي مي دمي زنده شوم.

 

83

ياران بموافقت چو ديدار كنيد،

بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد؛

چون بادة خوشگوار نوشيد بهم،

نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد.

 

84

آنانكه اسير عقل و تمييز شدند،

در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛

رو با خبرا، تو آب انگور گزين،

كان بي‌خبران بغوره ميويز شدند!

 

85

اي صاحب فتوي، ز تو پركارتريم،

با اينهمه مستي، از تو هشيارتريم؛

تو خون كسان خوري و ما خون رزان،

انصاف بده؛ كدام خونخوارتريم؟

 

86

شيخي بزني فاحشه گفتا: مستي،

هر لحظه بدام دگري پا بستي؛

گفتا: شيخا، هر آنچه گوئي هستم،

آيا تو چنانكه مي‌نمائي هستي؟

 

87

گويند كه دوزخي بود عاشق و مست،

قولي است خلاف، دل در آن نتوان بست،

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود،

فردا باشد بهشت همچون كف دست!

 

88

گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،

وآنجا مي ناب و انگبين خواهد بود؛

گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك؟

آخر نه بعاقبت همين خواهد بود؟

 

89

گويند: بهشت و حور و كوثر باشد،

جوي مي و شير و شهد و شكر باشد؛

پر كن قدح باده و بر دستم نه،

نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد.

 

90

گويند بهشت عدن با حور خوش است،

من مي‌گويم كه: آب انگور خوش است؛

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،

كاواز دهل برادر از دور خوش است.

 

91

كس خلد و جحيم را نديده است اي دل

گوئي كه از آن جهان رسيده است اي دل؟

اميد و هراس ما بچيزي است كزان،

جز نام و نشاني نه پديد است اي دل!

 

92

من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت،

از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت؛

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت،

اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.

 

93

چون نيست مقام ما درين دهر مقيم،

پس بي مي و معشوق خطائي است عظيم.

تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟

چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.

 

94

چون آمدنم بمن نبد روز نخست،

وين رفتن بي‌مراد عزميست درست،

برخيز و ميان ببند اي ساقي چست،

كاندوه جهان بمي فرو خواهم شست.

 

95

چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ،

پيمانه چو پرشد، چه شيرين و چه تلخ؛

خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي،

از سلخ بغره آيد، از غره بسلخ!

 

96

جز راه قلندران ميخانه مپوي،

جز باده و جز سماع و جز يار مجوي؛

بر كف قدح باده و بر دوش سبوي،

مي نوش كن اي نگار و بيهوده مگوي.

 

97

ساقي غم من بلند آواز شده است،

سرمستي من برون ز اندازه شده است؛

با موي سپيد سرخوشم كز مي تو،

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است.

 

98

تنگي مي لعل خواهم و ديواني،

سد رمقي بايد و نصف ناني،

وانگه من و تو نشسته در ويراني،

خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني.

 

99

من ظاهر نيستي و هستي دانم،

من باطن هر فراز و پستي دانم؛

با اينهمه از دانش خود شرمم باد،

گر مرتبه‌اي وراي مستي دانم.

 

100

از من رمقي بسعي ساقي مانده است،

وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است؛

از بادة دوشين قدحي بيش نماند،

از عمر ندانم كه چه باقي مانده است!

هيچ است

101

اي بيخبران شكل مجسم هيچ است،

وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است.

خوش باش كه در نشيمن كون و فساد،

وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!

 

102

دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است،

وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است،

سرتاسر آفاق دويدي هيچ است،

وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است.

 

103

دنيا بمراد رانده گير، آخر چه؟

وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟

گيرم كه بكام دل بماندي صد سال،

صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟

 

104

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين،

نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين،

ني حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين

اندردو جهان كرا بود زهرة اين؟

 

105

اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم،

فانوس خيال از او مثالي دانيم:

خورشيد چراغ دان و عالم فانوس،

ما چون صوريم كاندر او گردانيم.

 

106

چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست،

چون هست زهر چه هست نقصان و شكست،

انگار كه هست، هر چه در عالم نيست،

پندار كه نيست، هر چه در عالم هست.

 

107

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيج،

وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ،

شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ،

من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ.



 
comment نظرات ()
 
بوديسم از نوع دولتی
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥
 

اشاره : در آیین بودا اصلی وجود دارد به نام مایا . به این معنی که هر چیزی که دیده می شود ماهیتی غیر از آن چیزی دارد که ما آن را درک می کنیم. البته توضیح بهتری رو هم در سایتی پیدا کردم :

در كيش هندو مايا داراي چندين مفهوم است: نيروي سحر و اعجاز و معجزه آفرينش نيرويي كه خداوندان برجسته يا خداوند به ياري آن جهان را مي‌آفريند و سرانجام برجسته‌ترين مفهومي كه بويژه در دوانتا بيشتر به كار گرفته شد حجاب ناداني و پرده‌اي كه در برابر همه پديده‌ها گسترده شده و دريافت حقيقت را براي ديده و درك انسان‌ها ناشدني مي‌ساخته است. آن را سراب جهاني كه حقيقت را پوشانده و با يكي شدن آتمن‌ـ برهمن ناپديد و حقيقت آشكار نيز مي‌نامند

و اما اصل مطلب :

امروز (دو شنبه ۲۴ مهر ۸۵) مصاحبهء اختصاصی هفته نامه امید جوان با وزیر پیشنهادی کابینه آقای احمدی نژاد برای انتصاب در سمت وزارت رفاه رو خوندم که در این مصاحبه وزیر پیشنهادی رفاه (آقای عبدالرضا مصری) ضمن اینکه وجود فقر و نبود رفاه نسبی رو کاملآ رد میکنند و چیزی به نام خط فقر رو بی اهمیت تلقی میکنند ، حتی به این نکته اشاره میکنند که:

 مردم ایران ثروتمند هستند فقط نمیدونند که چطور شاد باشند!!!

"سابقآ در خانه ها یک یا دو وسیله برقی بود. از هر ۱۰۰ هزار نفر حدود ۱۰۰۰ نفر تلفن داشتند ( منظورشون از هر ۱۰۰ نفر ۱ نفر بوده !) در هر ۱۰۰ خانواده یک خانواده از خودرو بهره می برد ، در خانه ها حمام وجود نداشت و مردم از حمام عمومی استفاده می کردند، مسافرتهای هوایی به میزان فعلی نبود، حتی سبد تغذیه هم فرق می کرد. یادم هست ما با یک کاسه آش رشته صفا می کردیم اما الان جوجه کباب هم لطفی ندارد."

در قسمتهای دیگری از این مصاحبه ایشان می گویند که تقصیر مسئولین است که مردم به فکر مشکلاتشان هستند آنها مشکلات را به مردم گوشزد می کنند و مردم فکر می کنند مشکلات زیادی دارند . ما مسئولین در مردم ایجاد مطالبه کرده ایم که هیچکس از زدگیش راضی نیست!

یعنی همه فکر می کنند مغبون شده اند و باید جایگاه دیگری داشته باشند. ما بدترین شیوه را در رابطه با مردم پیش گرفته ایم.

اگر به گفته های ایشان در مورد رفاه اجتماعی فعلی بخواهیم استناد کنیم مردم ایران در مقایسه با انسانهای عصر حجر و موجودات دوره ژوراسیک در رفاه کامل که هیچ بلکه در بهشت برین زندگی میکنند و میتوانند پادشاهان زمین باشند...

اما پیشرفتهای فزاینده ای که در دنیا برای رفاه بیشتر و آسایش انسان صورت می گیره تمام معادلات این مقایسه ابتدایی رو بهم میریزه.

با این تفاسیر و با توجه به اصل مایا در بودیسم متوجه میشیم که  دولت محترم اعتقاد بسیار محکمی به این اصل داره و معتقده که چیزی که مردم می بینند و حس می کنند چیزی جز توهم ناشی از نادانی نیست و حتی باید از وجود اونها لذت ببرن و هیچ مطالبه ای هم از مسئولین نداشته باشند و با خوردن یک کاسه آش رشته داغ تمام مشکلاتشون رو باهاش قورت بدن بره پایین!

البته این نوع سخنان و تکذیب گرانی و کمبود رفاه در کشوری غنی از هر لحاظ مثل ایران رو از زبان کابینه آقای احمدی نژاد و خود ایشان بارها و بارها شنیده ایم...

و راه حل پیشنهادی من:

ورود مواد مخدر بیشتر بخصوص از نوع توهم زا جهت اجرای اصل مایا و دیدن دنیا به اشکال و صور دیگر.

چون اینطوری درد و مرض و گرونی و کمبود رفاه که حس نمیشه هیچ بعد از مدتی با تبدیل شدن مردم به جنازه به تعادل جمعیت هم می رسیم. تازه مطالبه ای هم نخواهند داشت.

من نمیدونم شاید من یکم سیاه فکر می کنم شما بگید که راه حل چیه؟

راستی عجب هواییه! آسمونم ترکید بالاخره!


 
comment نظرات ()
 
هوش مصنوعي
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢
 
به تازگي يه گروه مجازي روي ماي پرديس ايجاد شده كه روي موضوع هوش مصنوعي در اونجا بحث ميشه يه مطلب من اونجا نوشتم كه اينجا هم گذاشتم
اگر علاقه به پيگيري داريد به اين آدرس بريد.

*به کجا می رود آخر؟!*
از وقتی که بحث شبکه های عصبی ، منطق فازی و هوش مصنوعی شروع شده همه به تخیل یا به واقع به فکر شبیه سازی خودشون افتادن چون که تصور می کنند که انسان سیستم عصبی و کنترلی پیچیده ای داره (که فعلا هم درست فکر می کنن)
اما اگر نگاهی به پیشرفتهای شتابدار چند دهه اخیر بندازیم می بینیم که ابزار هایی توسط انسان اختراع و ساخته شده که در اکثر موارد از خود انسان سریع تر مطمئن تر و دقیق تر عمل می کنن
چیزی که یک سامانه دارای هوش مصنوعی به جز سخت افزار احتیاج داره اطلاعات پایه هست که توسط  اونها و با مدد شبکه های عصبی به تکمیل کردن اونها بپردازه و بتونه اتفاقات بعدی یا طریقه مواجه شدن با اونها رو پیش بینی کنه...
مشکلی که تا سال 2050 (یا شایدم زودتر)حل میشه سرعت پردازش پایین ، ظرفیت  کم ذخیره سازی اطلاعات و بزرگی اندازهء سامانه هاست.
مطمنآ مصارفی مهمتر از بازی فوتبال برای پروژه ای با این حجم کاری در نظر گرفته شده اما میتونه مثال خوبی از توانایی تفکر و تصمیم گیری توسط هوش مصنوعی باشه

روتر هایی که در شبکه های کامپیوتری باعث تسریع در ارتباط بین اجزاء شبکه میشن نمونه کوچکی از شبکه های عصبی و هوش مصنوعی هستند .یکی از آخرین دستاوردها که در حال حاضر خیلی هم مهم تلقی میشه و در ژاپن ساخته شده  "سامانه شبیه ساز زمین" هست که با اطلاعات پایه (گزارشاتی که از حوادث و حالتهای مختلف زمین که تاکنون جمع آوری شده)ای که در اختیارش قرار داره رفتارها و اتفاقات طبیعی مختلف زمین رو تجزیه و تحلیل و پیش بینی می کنه...

حتی نرم افزارها و سیستمهایی برای پردازش و ارزیابی و در نهایت کمک به تصمیم گیری فرماندهان در میادین جنگ با همین روش ساخته شده اند...

در هر صورت هوش مصنوعی به جایی میره که انسان به تنهایی از رفتن به اونجا عاجز بوده
امیدوارم اونجا جای خوبی باشه!

 
comment نظرات ()
 
من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۸
 

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر            باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر             

امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم                  شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر             

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه ي غم     من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر             

چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد                گر به جز عشق توأم هست تمناي دگر              

تا روم از پي يار دگري مي بايد                              جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر              

نشنيده است گلي بوي تو اي غنچه ي ناز             بوده ام ورنه بسي همدم گلهاي دگر              

تو سيه چشم چو آيي به تماشاي چمن             نگذاري به كسي چشم تماشاي دگر            

باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز                          اوستادان و فزودند معماي دگر             

اين قفس را نبود روزني اي مرغ پريش                      آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر             

گر بهشتي است رخ توست نگارا كه در آن         مي توان كرد به هر لحظه تماشاي دگر             

از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست                    گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر             

مي فروشان همه دانند عمادا كه بود                  عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر  

از ديوان مرحوم عماد خراساني 

عماد خراسانی


 
comment نظرات ()
 
وزآن خوشتر نباشد
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥
 

چه خوش باشد كه بعد از انتظاري
 به اميدي رسد اميدواري
وزآن خوشتر وزآن بهتر نباشد دمي
 كه مي رسد ياري به ياري


 
comment نظرات ()
 
دلکوک
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٤
 

گوگوش خواننده ای بود که با رفتنش از ایران جنجال خبری بزرگی درست کرد و همه انتظار داشتند که اون رو بالا تر از نقطه اوجی که قرار داشت ببینند، اما بعد از مدتی و با بیرون اومدن اولین آلبوم از گوگوش و همخوانی اون با یک خواننده رده چندم و آهنگسازی و ترانه سرائی اشخاصی نچندان معروف و خارج شدن از سبک و کلاس همیشگی و... تب این هیاهو خوابید!

چند وقت پیش ۲ آهنگی از آلبوم آخرش رو شنیدم نظرم رو کمی عوض کردند (اما فقط همین ۲ تا)

امیدوارم دوباره به دورانی برگردیم که موسیقیهای فارسی امروز ابتذال و بی هنری محسوب می شد:

اتاق من:(اینجا گوش کنید)

به سفرهای درازی رفتم
تا شب خستگی هاي تاج محل
تا شب ساکت شیوا رفتم
سفرهء شام پر از نان غزل
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

شهر ونیز چه تماشائی بود
کشتی دزدای دریائی بود
شب رم با همهء اسقف هاش
شب چشمه های تنهائی بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

موزهء مادام توسو خالی بود
جای چهره های پوشالی بود
رقص مه با اتوبوس های سرخ
رقص دار و طرح یک قالی بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

صبح شانلیزه مهتابی بود
قصر ورسای آبی آبی بود
مثل خواب سالوادور دالی بود
شهر پاریس شهر بیخوابی بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

پیش رو بانوی مشعل دار بود
یک سیاه آنسو ترک بیکار بود
شهر خالی از فرشته سرد بود
بر سر سرخ و سیاه آوار بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

درد من کابوس بیدردان بود
من کنارم بود و چه بیجان بود
شب تنهائی بادبادکها
شب آغاز و شب پایان بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

دلکوک:(اینجا گوش کنید)

دست من وقت نوشتن
شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن صورت من
خنده هاتو کم میاره
عطر یاسی که تو چیدی
ناز صد باغو خریده
ماه کامل سر سفره
گریه هامو سر کشیده
تو چه خوشرنگ و عزیزی
مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه
حدس یک گل پشت دیوار

ای تو دل کوک
ای خوش آهنگ
تو شنیدنی ترینی
من پر از هوای غربت
تو هوای سرزمینی
زمهریر نارفیقان
خواب آفتابی می بینه
هجرت ما وسط آب
زورقی بی سرنشینه
لا لا لا لا ...

پیله بستن در دل تو
کار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشیدن
رقص ناب مرد و زن بود
با تو باید مثل شبنم
عطر گلها رو بغل کرد
تلخی فاصله ها رو
پر کندوی عسل کرد
تو چه خوشرنگ و عزیزی
مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه
حدس یک گل پشت دیوار



 
comment نظرات ()
 
همه ما در لجنزار ايستاده ايم! اما...
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٩
 

جمعه شبی که گذشت یه برنامه از تلویزیون دیدم که داشت وضعیت سینمای ایران رو نقد و بررسی می کرد...

صحبت به اینجا رسید که همه چیز شده باند بازی و رانت و پارتی بازی و این حرفها...

نوبت که به آقای کیانیان رسید حرفهای مثبت و خوبی در این مورد زد و به خاطر اینکه بگه ما تو این وضعیت باید خودمون رو درست نگه داریم مثالی رو نقل قول کرد که واقعآ خیلی جالب بود، گفت :

همهء ما تو لجنزار ایستادیم، اما فقط بعضیها به ستاره نگاه می کنند

همهء ما تو لجنزار ایستادیم، اما فقط بعضیها مروارید پیدا می کنند


من از شما می پرسم شما تو این لجنزار دنبال چی هستید؟


 
comment نظرات ()
 
Apocalypse Now - و اينک آخرالزمان
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳
 

گداصفتان فخر می فروشند

کم فروشان محترم می شوند

چاپلوسان مهربانی می کنند

و مهرورزان خيانت

بايد به ناچار به هرزه گان عشق ورزيد

تا احساس تنهايی پيروز ميدان نباشد

عالمان همه را از ظهور دجّال می ترسانند

حال آنکه چند ميليارد دجّال بر روی زمين بر يکديگرحکم می رانند

زمين برای آنان که به ظاهر بيدار امّا خفته اند، بهشت برين است

و آخرالزمانی برای آنان که در خواب هم زجر بيداری می کشند

نقابها هر روز پوسيده تر می شوند و چهره واقعی هر کس نمايانتر

آنقدر نمايان که به هر جا بنگری صورت شيطان را ببينی

امروز آخرالزمانی برای ديروز است

و من هراس از فردا دارم

خدايا فردايم را به تو می سپارم



 
comment نظرات ()
 
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
 

۳ سال گذشت از آن شبی که برنگشتی... و من بسيار آموختم

برای من خزان بود ، برای تو صعودی تا سقوط

 

درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار

تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی

از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شبی که بر نگشتی

 


 
comment نظرات ()
 
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥
 

بعضی وقتها اونقدر نادون ميشيم که اگر افسار عقل سرکشمون از دستمون در بره شايد (دانسته يا نا دانسته) ادعای خدايی هم بکنيم، از اين موارد دور و اطرافمون خيلی زياده ، اگه می خوای يه نمونش رو ببينی نيم نگاهی به آينه کن...

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیعاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیددوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمسلطان من خدا را زلفت شکست ما رادر گوشه سلامت مستور چون توان بودآن روز دیده بودم این فتنه​ها که برخاستعشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

تا بی​خبر بمیرد در درد خودپرستیناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیبا کافران چه کارت گر بت نمی​پرستیتا کی کند سیاهی چندین درازدستیتا نرگس تو با ما گوید رموز مستیکز سرکشی زمانی با ما نمی​نشستیچون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی


 
comment نظرات ()
 
آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩
 

بازم بعد از مدتی از اون حالای عجيب غريب امشب اومد سراغم...

همونجوری که رفيقمو(کامپيوتر) رو پام گئاشته بودم داشتم يه قطعه از پرايزنر(موزيک متن فيلم آبی ) رو گوش ميدادم و کلی واسه خودم حال می کردم و لای کدهای کامپيوتر بالا پائين می پريدم...

رو به TV نبودم اما ميشنيدم يه نفر خيلی قشنگ حرف ميزنه و يه چيزائی ميگه که بدجوری آدمو تکون ميده، حرف دل خودم رو ميزد اما با يه ادبيات نافذ و لحن پر از احساس ...

وقتی به خودم اومدم که ببينم کيه که حرف ميزنه ديگه آخرای حرفاش بود. تلويزيون داشت عکسهای دکتر علی شريعتی رو نشون ميداد...

اينا حاشيه بودند که گفتم اما گشتم و بخشی از صحبتهای دکتر رو پيدا کردم که ظاهرا متن کاملش در کتاب کوير(شايدم نيايش) موجود هست :

 

خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و آنها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند   سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم  رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص !


 
comment نظرات ()
 
همراه امروز, دفتر خاطرات فردا
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧
 

تو عشقت را در برق نگاهش جستجو میکنی,
اما درخشش چیزهای دیگری به جز چشمانت و خود تو ذهنش را مشغول کرده است
او همراه امروز تو و فردا تنها دفتر خاطراتی در ذهن مشوش توست
برای او دفتر چرکنویسی هستی که تمرینهایش را در آن انجام میدهد

او همراه امروز توست


 
comment نظرات ()
 
سکوت
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۳
 

اگه ساکتم، اگه لبخندی رو لبامه،اگه...

فقط به خاطر اينه که ميخوام آتيشی که تو دلمه تنها خودمو بسوزونه

ديگه خسته شدم، نميدونم شايدم دوباره وقت رفتنه!


 
comment نظرات ()
 
روزمرگی "ترانه -از گروه کيوسک"
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
 

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
حساب بانکی ٬ ماشین مشکی
ازدواج شکل یه زن چاق
دسپخت عالی ٬ جهیزیه کامل

خانواده یعنی چند تا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق یعنی دختر شریک بابا
عروسی که کردی بیا سهمتو بردار

اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی
موفقیت یعنی قبولی تو کنکور
رفتن به کانادا با رشوه و پول
معروفیت یعنی یه عکس و امضا
از مهران مدیری ٬ رضایه گلزار

اخبار یعنی نشربه زرد
شادمهر فرار کرد ٬ هدیه شوهر کرد
پول یعنی فلسفه وجودی
اگه داری هستی ٬ نداری هیچ وقت نبودی

اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی
تفریح یعنی سریال بی مزه ٬ فوتبال دیمی ٬ ساندویچ بد مزه
ای داد از روزمرگی
مشغولیت یعنی ماشین سواری
شهرک به بالا ٬ جردن به پایین
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

شخصیت یعنی گوشی موبایلت
آدرس خونت یا مارک رو شلوارت
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
اینه معنی روز مرگی


 
comment نظرات ()
 
منشور حقوق بشر کورش بزرگ
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢
 

در قرآن از او به نام «ذوالقرنین» ياد شده است مظهر عدالت و دادگستری و بشر دوستی. مايه مباهات هر ايرانی . او کورش کبير است

منشور حقوق بشر کورش در ۲۵۰۰ سال پيش بيان شده، خيلی جلوتر از اينکه سازمان مللی وجود داشته باشه. پس چرا بايد امروز جون بکنيم تا ثابت کنيم ما تروريست نيستيم، با علم و فرهنگيم، بربر نيستيم، انرژی هسته ای حق  مسلم ماست و از اين حرفا...

دائی جان که ميگفت کار کار انگليساست!

ولی  به نظر شما واقعآ چرا؟

در ضمن يه توضيح نه چندان پاورقی:(تقريبآ ۱ ساعت بعد از نوشتن اين مطلب)

آقا جان بنده سياسی نيستم (نه سلطنت طلب، نه چپی نه راستی نه شرقی نه غربی) من ايرانيم بهشم کلی افتخار ميکنم (به قول رفيقمون اعصاب ندارما!!!)

کورش بزرگ

متن کامل منشور حقوق بشر کورش بزرگ

منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان.

پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

از دودمانی که همیشه شاه بوده‌اند و فرمانروایی‌اش را بل «Bel» (خدا) و نبو «Nabu» گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛

همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

وضع داخلی بابل و جایگاه مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم. نبونید مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

من برده‌داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند، فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم و بر کمبو‌جیه پسر من و همچنین بر همه سپاهیان من،

برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مر‌دوک همه شاهان بر او‌رنگ پادشاهی نشسته‌اند.

همه پادشاهان سرزمین های جهان، از دریای بالا تا دریای پایین (دریای مدیترانه تا خلیج پارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همهٔ پادشاهان آموری «Amuri» همه چادر‌نشینان،

مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.

من شهرهای آ‌گاده «Agadeh»، اشنو‌نا «Eshnuna»، ز‌مبان «Zamban»، مِتو‌رنو «Meturnu»، دیر «Der»، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آن‌سوی دجله که ویران شده بود را از نو ساختم.

فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به جایگاه‌های خود برگرداندم، خانه‌های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکرهٔ خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک به شادی و خرمی،

به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، باشد که دل‌ها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاه مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پربرکت و نیک‌خواهانه برایم بیابند، بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: " کورش شاه، پادشاهی است که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه."

بی گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همهٔ مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به همه مردم اعطا کردم.

...

... باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانیدم...

... دیوار آجری خندق شهر را،

که هیچ‌یک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانده بودند،

... به انجام رساندم.

دروازه‌های بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب سدر و ردکشی از مفرغ ...

...

...

... برای همیشه.
برگرفته شده از تارنگار تاریخ، جشنها و زبان پارسی: http://ariapars.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
يکی از بهترين عيدی هايی که گرفتم تقديم به شما
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦
 

امسال من يه عيدی خوب قبل از عيد گرفتم، حيفم اومد به بقيه هم نشونش ندم. يه شعر قشنگه :


سرسبز ترين بهار تقديم تو باد



آواي خوش هزار تقديم تو باد



گويند كه لحظه اي است روييدن عشق



آن لحظه هزاربار تقديم تو باد



منم مثل هميشه هزارتا آرزو تو دلم دارم که دلم ميخواد به همشون برسم،

يکيش اينه که بقيه هم به آرزوهای خوبشون برسن

يکی ديگش اينه که آرزوهای بقيه به ضرر بقيه تموم نشه

اون يکيشم اينه که:

دلم ميخواد هيچ مرزی بين آدما نباشه تا همه باهم دنيايی رو بسازيم که رفاه و آرامش و امنيت برای همه وجود داشته باشه. مرزهای زيادی بين ما آدما وجود داره، مثل : زبان ، اديان و مذاهب (که همشون به نوعی ما رو به سمت خدای مهربون هدايت ميکنن)، مرزهای جغرافيايی و از همه بد تر غرور و تکبره که لباسيه به تن پوچی ها و کمبودهای ما و کلی مرز ديگه...

کاش تو سال جديد بتونيم همديگه رو بهتر و بيشتر تحمل کنيم و به ديگران هم فکر کنيم. آمين

آخريشم :

سال نو همتون مبارک



۹۹۶ تا آرزوی ديگم به خودم مربوطه

 
comment نظرات ()
 
چهارشنبه سوری
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
 

در شب آخرين چهارشنبه سال (چهارشنبه سوری) تعدادی از سفارتخانه ها و وزارت خانه های مستقر در خوابستان مورد حمله شديد قرار گرفنتد که فهرست آنها را در ادامه مشاهده می فرماييد :

۱ - سفارت آرامش و آسايش

۲ - وزارت امنيت جانی و مالی

۲ - سفارت سکوت

۳ - وزارت سلامتی و تندرستی

و از همه مهمتر برای مدت کوتاهی

۴ - سفارت غم و غصه تصخير شد 


 
comment نظرات ()
 
اون قايق همه چيز من بود
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٩
 

هر روزمي رفتم كنار ساحل و به آسمون نگاه مي كردم

 هرچي داشتم گذاشته بودم تو يه بغچه و با خودم مي آوردم اونجا، به اميد اينكه يه روز يه قايق مياد و از شر اين جزيره لعنتي خلاص ميشم.

 يكي از همون روزا وقتي به آسمون نگاه مي كردم حس عجيبي داشتم، آسمونم مرموز بود. تو همون حال بودم كه يه دفعه يه صدا اومد. ديدم يه قايق چوبيه!!!! تو پوستم نميگنجيدم، با خودم گفتم ديگه تموم شد نجات پيدا كردم اين قايق تنها راه نجات منه! اما شك داشتم كه برم يا نه؟

 آخه من سالها بود كه به اون جزيره عادت كرده بودم خيلي سرسبز بود و من همه چيز واسه خودم توش ساخته بودم و به همين خاطر خيلي بهش مغرور بودم.

از يه طرفم هميشه مي خواستم پامو از جزيره بذارم بيرون تا دنياي كوچيك خودمو بزرگتر كنم

بالاخره با كلي كلنجار رفتن با خودم تصميم گرفتم سوار قايق بشم. قايق خوش ظاهري بود انگار من اولين كسي هستم كه سوارش ميشم. نميدونستم كجا ميرم اما شروع كردم به پارو زدن فقط ميخواستم از جزيره دور بشم.

بعد از مدت خيلي زيادي كه با قايق بودم و واقعا ديگه اونو منجي خودم ميدونستم از تو بغچم يه چاقو در آوردم و روي يه گوشه از قايق نوشتم :  "حالا اين قايق همه چيز منه"

اما يه روز هوا ريخت بهم انگار آسمون تحمل ديدن اين همه خوشي رو نداشت و طوفان رو فرستاد

طولي نكشيد كه همه چيز ريخت بهم قايق شروع كرد به از هم پاشيدن درعين ناباوري ديدم كه اون قايق خوش ظاهر از چوبهاي پوسيده ساخته شده كه دارن از هم مي ‌پاشن

خدا ميدونه كه چند وقت گيج و منگ روي آب شناور بودم تا رسيدم به يه جزيره ديگه. وقتي به هوش اومدم ديدم هيچي اونجا نيست به جز چندتا درخت و دور و برم كه همش آبه!!!

همه چيزم رو از دست داده بودم جزيره سر سبز تنهاييم، قايقم و حتي بغچه كوچيكمو

از اون وقت تا حالا مدتها ميگذره و آدمهايي رو ديدم كه با قايقشون از كنار جزيره من ميگذشتن و به حال تمسخر آميزي بهم ميگفتن : هي احمق من دارم لذت مي برم اما تو نميتوني حتي از جات تكون بخوري!!!

يه روز وقتي به قايق يكدومشون دقت كردم ديدم يه گوشش نوشته "حالا اين قايق همه چيز منه" اون همون قايق بود...


 
comment نظرات ()
 
پرواز در ابديت
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧
 

ابديت خلا‎ْئيست پر از حقيقت


حقيقتی که خود هيچ است


هرچه بيشتر بدنبال حقيقت باشی سبکتر ميشوی


آنقدر که خود به ابديت بپيوندی


 
comment نظرات ()
 
چشم در برابر چشم در آغوش خواب
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٩
 

 باور نميكنم كه بعد از اين همه مدت حالا چشمايي روبروم قرار گرفتن كه وقتي بهشون نگاه ميكنم تو زيبايي و مهربونيشون غرق ميشم و وقتي به خودم ميام احساس مي كنم كه دوباره متولد شدم .....

هي پسر پاشووووووو!!!!!

 ساعت بازم مثل خروس بي محل زنگ مي زنه و داره بهم ميگه بيدار شو كه امروزم كلي آدم بايد ببيني كه تو چشماشون يه دنيا نفرت و دروغ و چند رنگي باتلاق ساخته...

اه ه ه ه!!! لعنت به اين ساعت كه هيچ كاري به جز مزاحمت نداره!


 
comment نظرات ()
 
گم گشته ديار محبت كجا رود
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢
 

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
 گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
 جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
 كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
 گم گشته ديار محبت كجا رود
 نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
 اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست
 در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست
 اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت
 وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام
كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست


 
comment نظرات ()
 
بشكن
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢
 
تا بحال صداي شكستن رو شنيدي يا چون چيزي از خودت نشكسته نشنيده گرفتيش!؟!؟
 
comment نظرات ()
 
اشک
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۳
 

در وادي خشك و سوزان جنون به دنبال جرعه آبي مي گشتم

غافل از اينكه دريايي در چشمانم اسير است


 
comment نظرات ()
 
گم شده ام در خويش
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٥
 

در پی هرچه که هستی...

عشق را در چهره بی زمان من جستجو نکن

من در هزار توی خويشتن گم شدم!


 
comment نظرات ()
 
عشق شوري در نهاد ما نهاد
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۸
 

عشق شورى در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته سودا نهاد

گفتگويى در زبان ما فكند
جستجويى در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز كرد
آرزويى در دل شيدا نهاد

قصه خوبان به نوعى بازگفت
آتشى در پير و در برنا نهاد

عقل مجنون در كف ليلا سپرد
جان وامق بر لب عذرا نهاد

بهر آشوب دل سودائيان
خال فتنه بر رخ زيبا نهاد

از پى برگ و نواى بلبلان
رنگ و بويى بر گل رعنا نهاد

فتنه اى انگيخت، شورى درفكند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد


 
comment نظرات ()
 
من هيچ ندانم
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۳
 

در عجب از کار معمار جهانم

هر چه دانم، دانم که هيچ ندانم

تنهايم گذار در تنهايی خويش

ای دانا بگذار در نادانی بدانم

                                                        رضا فخاری

 


 
comment نظرات ()
 
One Day - Gary Moore
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٥
 

 پيشنهاد ميکنم موزيکش رو هم حتمآ گوش بديد

من هميشه به اميد اون روزم

One Day

 

I've seen that look somewhere before
Your sorrow's like an open door
You've been this way for much too long
Somebody must have done you wrong

But one day the sun will shine on you
Turn all your tears to laughter
One day your dreams may all come true
One day the sun will shine on you

I've seen that look so many times
I know the sadness in your eyes
Your life is like a wishing well
Where it goes, only time will tell

One day the sun will shine on you
Turn all your tears to laughter
One day your dreams may all come true
One day the sun will shine on

Say goodbye to the lonely nights
Say goodbye to the Northern Lights
Say goodbye to the cold north winds
Say goodbye to the autumn leaves

One day the sun will shine on you
Turn all your tears to laughter
One day your dreams may all come true
One day the sun will shine on you

One day the sun will shine on you
One day the sun will shine on you 


 
comment نظرات ()
 
دل سوخته (ترانه)
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۳
 

  ميگن از کوزه همان تراود که در اوست.

چند وقتيه که از کوزه خودمون چيزی تراوش نميکنه از کوزه اين و اوون استفاده ميکنيم . خلاصه يکی بايد بياد کوزه ما رو پر کنه ، البته با عطر خوب نه چيز ديگه .

 برای من موزيک خوب فرقی نميکنه که ايرونی باشه يا غير ايرونی مهم زيبايی و مفهومی هست که داره ، اين ترانه هم  از معيين هست مثل ۲ تای قبلی اميدوارم که خوشتون بياد ( شايدم دوباره دل و تنتون رو بسوزونه).

دل سوخته تر از همه سوختگانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازیگری کهنه دنیا
عشق است قمار منو بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من
عمری است که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و طبق مجازات
مرگ است مرا گر بزم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم

من دربدر عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف منو من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او بر سر جایش


 
comment نظرات ()
 
يكي را دوست مي دارم (ترانه)
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩
 

اين شعر رو فقط بخاطر M عزيز گذاشتم

يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي ›

به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم
ولي ناگه ، ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد

من به خاكستر نشيني ، عادت ديرينه دارم
سينه مالا مال درد ، اما دلي بي كينه دارم
پاكبازم من ولي ، در آرزويم عشق بازي
مثل هر جنبنده اي ، من هم دلي در سينه دارم
من عاشق ، عاشق شدنم
در كدامين مكتب و مذهب ، جرم است پاكبازي
در جهان ، صدها هزاران پاكباز ، در سينه دارم
كار هر كس نيست مكتب داري اين پاكبازان
هديه از سلطان عشق ، بر هر دو پايم پينه دارم
من عاشق ، عاشق شدنم
من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم
هزار و يك شبي ديگر ، نگفته زير لب دارم
مثال كوره مي سوزد تنم از عشق ، اميد طَرب دارم
حديث تازه اي از عشق مردان حَرب دارم
من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم


 
comment نظرات ()
 
هوس (ترانه)
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱
 

براي من نوشته
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
براي او نوشتم
براي تو هوس بود
ولي براي من نفس بود
كاشكي خبر نداشتي
ديونه نگاتم
يه مشت خاك ناچيز
افتاده اي به زير پاتم
كاشكي صداي قلبت
نبود صداي قلبم
كاشكي نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم
نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته اي زيادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توي قفس مرد
كاشكي نبسته بودم
زندگيمو به چشمات
كاشكي نخورده بودم
به سادگي فريب حرفات
لعنت به من كه آسون
به يك نگات شكستم
به اين دل ديونه
راه گريز و ساده بستم


 
comment نظرات ()
 
سال نو ، آرزوی نو
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٥
 

سال جديد هم آغاز شد.

  بعضيها بی تفاوت و بعضيهام با اميد تمام به در پيش رو داشتن سالی خوب ، لحظه تحويل سال رو پشت سر گذاشتن.

 خيليها دعاهای زيادی برای خودشون کردن که طبيعی هستش، اما من يه چيز ديگه هم از خدا خواستم اوونم اين بود:

خدايا جرأت و قدرت فکر کردن به ديگران رو در بهترين لحظات زندگيم بهم بده.

سال نو مبارک


 
comment نظرات ()
 
Wind of Change
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۱
 

 اينقدر باد جوونی تو کلّهء تو هست که می خوای دنيا رو تغيير بدی.

اما يه روز چشمات رو باز می کنی و می بينی،

که چقدر دنيا تو رو تغيير داده!


 
comment نظرات ()
 
End of Days
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢
 

بزرگی و اندازه معنای خود را به پوچی می بخشند وذره ها بر احجام حکم می رانند

سياره ها برای تصاحب کهکشانها با يکديگر می جنگند و يکديگر را می بلعند

آن روز که دوباره انفجار بزرگ هستی را از نو بنا کند

روز بازگشت به اصل وجود ، روزی که آغاز دوباره هستی است

شايد در اين روز عقده های ناخلف ترين مخلوق خدا ارضا شوند ، او که از وجود انسان وجودش مملو از درد و کينه شد

اما آن روز روز آخر است ، روزی که برابر ميلياردها سال زمينی است

و ما در کسری از ثانيه از اين روز زندگی می کنيم و او هنوز ارضا نشده است


 
comment نظرات ()
 
خوابستان ، سرزمين روياهای من
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٦
 

 خوابستان سرزمين عبوره ، يه جايی سر راه خاطرات تلخ  و شيرين ، پر از رد کاروانهای مسافر . اينجا هر چيزی که عبور کرده از خودش بنايی به يادبود ساخته ، بعضيهام بی رحمانه ويرانه هايی از خودشون بجا گذاشتن

اينجا همه چيزه منه ، خوابستان سرزمين روياهاييه که هيچکس نفهميدشون

اگر يه روز توهم خواستی از اينجا رد شی اگر سنگ بنايی نميخوای بذاری ، لا اقل به ويرونه هاش اضافه نکن


 
comment نظرات ()
 
قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۳
 
يار مرا غار مرا عشق جگر خار مرا
يار تويي غار تويي خواجه نگهدار مرا
نوح تويي روح تويي فاتح مفتوح نويي
سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا
نور تويي سور تويي دولت منصور تويي
مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا
قطره تويي بحر نويي لطف تويي قهر تويي
قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي
روضه اميد تويي راه ده اي يار مرا
روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي
آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا
دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي
پخته تويي خام تويي خام به مگذار مرا
اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي
راه شدي تا نبندي اين همه گفتار مرا

 
comment نظرات ()
 
خليج فارس (بدون پسوند و پيشوند)
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٩
 

 ايران کشوريه با پيشينة غنی تاريخی البته پر از فراز و نشيب ، اينکه چه بلايی سرمون اومده که بی ارج و غرب شديم تو دنيا جای بحثش اينجا نيست. اما ما به اندازة خودمون چه گلی به سر اين مملکت زديم؟ حالام بايد بشينيم ببينيم دارن ميزنند تو سرمون ، خودتونم ميدونيد به عناوين مختلف.

 توی دنيای سياست هميشه کارايی انجام ميشه که عده مشخصی در حال دريافت و تحليل فيدبک اون کار هستن. اکثر اين کارا حساب شده هستند و بعضيهاشونم نه.

چيزی كه الان ميخوام بگم رو شايد از كلی از دوستاتون شنيده باشين :

اخيرآ يکی از اين کارا توسط مجلة خوشگل و خوشرنگ نشنال ژئوگرافی انجام شده كه خود من از وقتی با اين مجله آشنا شدم واقعآ عاشقش شدم. اما اين مجله اومده با اقدام بی شرمانه خودش خواسته همه چيز ما رو دو دستی تقديم كنه به آدمايی كه اگر نفتشون نبود همونی بودن كه صدها سال بهش شهرت داشتن...

اقدام نشنال ژئوگرافی كار سياسی يا حتی اگر احمقانه هم باشه از نظر تمام ايرانيا محكومه. فرقی نميكنه از چه قشر و چه سطحی از اجتماع باشيم اما اگر حواسمون رو جمع نكنيم بلايی که الان فكر ميكنيم سرمون اومده يه روز ميشه جزو خاطرات خوش زندگيمون...

كوچكترين كاری كه ميتونيم در اعتراض به كار اين مجله انجام بديم يه امضای اينترنتی هستش كه لينكش رو اينجا گذاشتم.

http://www.persianblog.ir/persiangulf.asp

يادمون نره ماهم به اندازه خودمون در قبال كشورمون مسؤليم ، والا نبايد انتظار زيادی از غريبه ها داشت...


 
comment نظرات ()
 
این برکه لبم خشکاند
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۸
 

یه روز یکی رو می بینی، با خودت میگی آها... این همونه که می خوام ، دوستش داری ، اما می دونی اونم رفتنیه.

اما با این حال میگی این همون برکه ای هست که منو سیراب می کنه ، این همون سایه ای هست که نمیگذاره آفتاب داغ کویر تنم رو بسوزونه... و دست آخر هم اسمش رو میگذاری عشق که باهاش احساس می کنی رنج و دردهات آروم می گیرن اما آخرشم به نتیجه ای مبهم و یه سوال عجیب پیش خودت می رسی و من میخوام خیلی ساده بهت بگم که :

 

اين برکه لبم خشکاند

اين سايه تنم سوزاند

آن لحظه شورانگيز

اين عشق مرا رنجاند

 

روزی که این کلمات به ذهنم رسید ، دیگه نتونستم ادامه ای براش پیدا کنم ، چون برای من معانی زیادی توش هست... این شعر نتیجه تمام خواب و خیالایی که من دیدم، شما رو نمی دونم!

 


 
comment نظرات ()
 
لحظه ديدار با ديوار
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٩
 

سلام دوستان

 راستش اينبار چيز خاص و جالبی از خودم به نظرم نرسيد، اما يکی از اشعار پدرم رو ترجيح دادم که اينجا بذارم.

البته اين شعر به صورت يک ترانه هست که يه نفر که تقريبا اکثرمون ميشناسيمش اونو خونده. البته من ديگه خودم به مفهومش خيلی اهميت نميدم اما يه زمان خيلی معنی داشت برام

از همه دوستايی که برای نوشته های قبلی لطف کردند و کامنت گذاشتن ممنونم

------------------

زندگی بی تو برام حرومه

عمر شيرينم ديگه تمومه

حسرتی بردم از اين جدايی

قصه شيرين عشق چه بی دوومه

---

کاش تورو هرگز نديده بودم

گل ز باغ غم نچيده بودم

کاش من از اين عشق بی سر انجام

لحظه ديدارتو بريده بودم

---

عاشقم کردی پيشم نموندی

قلب عاشق رو به خاک نشوندی

حالا من موندم با خاطراتت

با قهر و نازت منو سوزوندی

---

و ادامه دارد....

البته اينم تو پا ورقی بايد بگم که تم و فضای آهنگش سنگينه!!!


 
comment نظرات ()
 
انسان یا غریضه برتر
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٦
 

  از وقتی که یادم میاد می گفتند انسان اشرف مخلوقاته , منم باور کردم و پذیرفتمش.

خوب فرق آدم با بقیه موجودات در احساسات و درک متفاوتی هست که از اطرافش داره.

اما وجه تمایز اصلی در داشتن محبت , احساس همدردی  و مسائلی از این دسته . اما وقتی اینا از بین برند دیگه فقط یه چیز باقی می مونه که اونم اسمش هست عقل و من بهش می گم غریضه برتر , چیزی که بر اثر گذشت زمان تکامل پیدا کرده درست مثل گیاهان یا حیواناتی توی صحراهای گرم یا تو مناطق سردسیر خودشون رو با محیط وفق دادند و بر اثر گذشت زمان غرایض اونا هم به تکامل نسبی رسیده و این سیر ادامه داره .

 با چیزایی که من دیدم دیگه مطمئن شدم که انسانیت داره از بین میره و ما داریم صرفا به حیواناتی که دارای عقل یا همون غریضه برتر هستند تبدیل می شیم و بزرگ ترین ترس من اینه که یه روز بشنوم احساسات آدما صرفا از  یک سری تحولات و فعل و انفعالات  شیمیایی سرچشمه می گیره , اونوقت تمام عقاید = هیچ .

 

با همه اینا از یه چیزی راضی هستم اونم اینه که میتونم خواب ببینم و چشمم رو روی این حقایق تلخ ببندم


 
comment نظرات ()
 
يه عالمه خواب خشنگ!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٥
 

سلام به همه دوستان،

 راستش اگه خيلی اينجا نميتونم بيام اين نيست که چيزی واسه نوشتن ندارم،

من واسه همه دنيا خواب ديدم  که حالا بعضيهاشم براتون تعريف می کنم.

يکی از اون خوابايی که ديدم شرکتمه که در سال ۲۰۳۰ يا ۲۰۳۵ افتتاح می شه و از شما به صرف شربت و خرما دعوت حتما دعوت خواهد شد. اما سايتش داره راه اندازی ميشه و اسم شرکت هست :

 "توسعه عصر جديد" يا "New Age eXpansion Technologies"  يا يه چيزی مثل اين...

اگه واستون امکان داره ببينيدش و راجع بهش نظر بدين البته راجع به فعاليتهايی که توش ذکر شده ، چون اين سايت اصلی و تکميل شده نيست و دارم روش کار می کنم اينم آدرسشه:www.naxtech.net

در ضمن تو اين مدت در حال طراحی يه سايت به صورت "eLearning" با دوستم سعيد وچند تا از دوستاش هستيم که يه سيستم کاملا هوشمند برای آموزش و گرفتن امتحانات و کنکور و ... هست.

يه سايت هم برای يه شرکت فيلم سازی به اسم "باران فيلم" اجرا کرديم که بد نيست ببينيدش که ضمنا يه قسمت اخبار هم داره! البته هنوز تکميل تکميل نشده.

دست آخر از "عکس ماه" هم به خاطر کامنتش ممنونم و هم چنين از "عماد منزه"

خلاصه که اين چند تا کار و سايت شرکت  چند تا خوابی بوده که ديده بودم و داره تعبير ميشه و قول ميدم يه سر و سامونی به اين خونه کلنگی خوابستان بدم که بدجوری در و ديوارش داره خراب ميشه (البته اگه اين برنامه دويدن شبانه اجازه بده)

يه نکته ديگم مونده که يادم نره، اون هنرپيشه که قبلا ميومد تو خوابم به سلامتی رفت خونه بخت! و من اميدوارم با درسها و تمرينهايی که تو لابراتوار من ياد گرفت و انجام داد بتونه زندگيشو به خوبی اداره کنه ، خوب نوبلش رو يکی ديگه گرفت اما منم کم چيزی ياد نگرفتم فقط ايرادش اين بود که همش منو از خواب می پروند  بعد خودش می گرفت می خوابيد!!! اما خانوم "E" وآقای "N" از همين جا ميگم:

Ich gratuliere  auch dir deine Hochzeit, obwehl ich nicht das so wolte,aber das ist ein wirkliches Leben, trotzdem bleib mit deinem Traummann, weil er alles hat, was du brauchtest!!!!!!? mmm

 خودش فهميد من چی ميگم.

خوب واسه امشب (که البته الان وسطای بوق سگ و صبح خروس خونه) بسه که کلی کار دارم ساعت ۵:۴۰ صبحه و من هنوز کلی کار دارم و نبايد بخوابم


 
comment نظرات ()
 
تلنگر!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢
 

   انگار اسم خوابستان واقعا برازنده اینجا شده  آخه انگار هم خودم توش خوابم برده هم اوونایی که یه وقتایی به اینجا یه سر میزدن . آخرین باری که اینجا یه چیزی نوشتم تو زمستون بود پس میشه اسمشو یه خواب زمستونی بلند گذاشت.

هممون می دونیم این چند وقت چه خبر بوده.  زلزله و هزار ترس و شایعه بعد از اون که البته بی مورد هم نیست.

اما من میگم حقمونه حتی اگه سقف بالا سرمون روی سرمون خراب بشه . چون که "مادر زمین" وقتی ببینه این آدما به خودشون رحم نمیکنن و به فکر بلعیدن هم هستن با خودش میگه پس بزار منم یه کاری باهاشون بکنم.

پس بیا "دوست من!" که فقط شکل آدم رو به خودت گرفتی یه کم به خودت بیا و یه جو معرفت و صداقت از خودت بروز بده شاید "مادر زمین" رو با این کارت شرمنده کنی .  مثال "مادر زمین" رو زدم چون می دونم بعضیهاتون خدا از یادتون رفته !


 
comment نظرات ()
 
و القصه:
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢
 

  این شعر (به نظر من) قشنگ مال آخرین آلبوم گروه مورد علاقم Anathema   هست که اسم این آلبوم هست :

A Natural Disaster که به مطلب بالا زیادم بی ربط نیست (البته فقط اسمش). Anathema تو چند هفته آینده یه کنسرت در ترکیه برگزار میکنه اما متاسفانه من نمیتونم برم چون تا مساله سربازیم حل بشه فکر کنم کلی از این کنسرت گذشته باشه. در هر صورت اگه شما دوست دارید از ریز این ماجرا خبردار بشید به سایت خودشون به آدرس www.Anathema.ws  یه سر بزنید. این شعر رو هم بخونید واگه دوست داشتید نظر خودتون رو راجع بهش بدبد اسمش هست Flying :

started a search to no avail
a light that shines behind the veil trying to find it
and all around us everywhere
is all that we could ever share if only we could see it
feel there's truth that's beyond me
life ever changing weaving destiny

and it feels like i'm flying above you
dream that i'm dying to find the truth
seems like your trying to bring me down
back down to earth back down to earth

layers of dust and yesterdays
shadows fading in the haze of what i couldn't say
and though i said my hands were tied
times have changed and now i find i'm free for the first time
feel so close to everything now
strange how life makes sense in time now

and it feels like i'm flying above you
dream that i'm dying to find the truth
seems like your trying to bring me down
back down to earth back down to earth
back down to earth back down to earth x2


 
comment نظرات ()
 
آخرين کابوس!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٤
 

باز هم خواب آشفته ای منو از خواب پروند.
يکی- دو شب پيش در حالی که کاملا همه چيز از يادم رفته بود ناگهان از خواب پريدم ، ديدم ساعت از سه گذشته بود اول نفهميدم چرا اما بعد از چند دقيقه متوجه شدم که هنر پيشه هميشگی کابوسهام رو ديده بودم...
خودبخود مثل يه فيلم اتفاقی که قبلا پيش اومده بود از جلوی چشمم گذشت:
وقتی بود که با کمال وقاهت از من می خواست که به تنوع طلبيش بی اعتناع باشم و حتی می خواست راجع بهشون با من مشورت کنه
وای به حال اون بی خبری که برای يک عمر زندگی روی چنين خوک هرزه ای حساب باز کرده
حالا با اين چيزهايی که ناگهان به يادم مياد و خيليهاش ناگفتنی هستند می تونم به بعضی چيزا بيشتر معتقد باشم
بدونم که دعاهای مادرم زياد هم بی تاثير نبودند...
گفتن اين چيز ها دردی رو دوا نميکنه هر چند که ديگه به عنوان درد حساب کردن يک چنين چيزی، کار احمقانه ای هست و عذر بدتر گناه خريت اين چند ساله است
اما برای پر کردن وقتهای بيکاری بد نيست و "مطالبی آموزنده برای جوانان مرزبان و غيور اين خاک مرده محسوب می گردد " D:

خوب اينهم کلام نافذی بود از اين جانب و حالا با تمام اين تفاسير يک غزل زيبا و نافذ تر می خوانيم از My Dying Bride.


A cruel sleep 'cross our land
All withered and dying
As the fall, the victims
They're dying a sad death
In our land, we lay down
And suffer again

A dark girl'cross our land
Is pacing. Is preying
And with her, a fever
A marching black fever
No eyes see. No features
Just black form, suffering

You have her sympathy
You have her tears
She tries only to take
All your fears
The pain she feels
When she drinks your soul
Is hers to suffer
It is her toll
Believe me, she's helpless
When she curses our land
When she swallows light
It's not her hand

Poison awaits when you kiss her
Her heart cries out for you, for me
Untold misery is hers to serve
out for eternity
Out cold. Mankind will stay
forevermore if she gets her way
She can't help it. It's her curse
To sing your pain in her own verse

She is the dark
The nightmares you hide
The pain you feel
The suffering inside
Though she was like you
Through her dark past
But now, the conqueror
Her choirs vast
Oh, please forgive her
As mankind dies
As angels weep
And heaven cries


 
comment نظرات ()
 
يه خواب پريشون به اسم "تو"
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٦
 

آه که چه خواب عميقی بود

بيشتر شبيه کابوس بود تا يه خواب

کابوسی که همش ترس از دروغ و خيانت بود ترس از حقارتی که توی حقيرترين برام داشتی ايجاد می کردی...

 آخرين باری که اينجا نوشتم درست يک سال پيش بود...

من با صدای تو از خواب بيدار نشدم بلکه وحشت و سردی اين کابوس منو تکون داد...

برای بد بودنت هزار تا توجيه داری و من از اين بابت خوشحالم چون خودت با پای خودت و با رضايت تمام داری ميری تو لجنزار... اين بهترين تلافيه. اميدوارم بيش اين خوش باشی و ارضا بشی!!!


 
comment نظرات ()
 
شب بخير!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٠
 
فعلآ نميتونم و نميخام که بنويسم , ميخام بخوابم و چشمام رو رو به اين زيباييهای زشت ببندم
شايد خوابم زياد طول بکشه اما از بيداری خيلی بهتره
اگر خواستم بيدار بشم دوست دارم با صدای تو باشه


 
comment نظرات ()
 
mY DyInG bRidE
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٦
 
يه وبلاگ خوب بهم معرفی شد که چيزی بهتر از خوبه.
http://my-dying-bride.persianblog.ir
برای همه اونايی که مای دايينگ برايد رو دوست دارن و مي خوان به زبون خودمون بفهمنش

 
comment نظرات ()
 
کوچهُ تاريک
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٥
 
امشب داشتم تو خيابون قدم ميزدم هوای دلگيری بود و به منم سرايت کرد يک دفعه شعری يادم اومد که موضعش از اين قراره :
پدر من شاعره و من با بعضی از شعراش خيلی حال ميکنم و بعضيها رو هم اصلأ ، يکی از اون به نظر خودم خوباش رو امشب اينجا نوشتم. فکر کنم مال حدودآ ۳۰ سال پيش باشه
(آخه يکی نيست به ما بگه : گيرم که پدر تو بود فاضل از بهر پدر تو را چه حاصل)



از کوچمون تا خونمون يه راه باريکيه
ازاون اول تا آخرش ظلمت و تاريکيه
تو اون تاريکيه شب،‌ وقتی قدم ميذارم
عذاب مردنم رو به ياد خود ميارم

نه نه نه نه

حالا زوده نا اميد بشم من
تا دنيا دنياست عاشقم من


کلي ام ادامه داره که يادم نيست!

 
comment نظرات ()
 
ديگه بسه
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
 
آرتا ميگه ديگه ننويس واسه امشب زياديت ميکنه
چشم ما امشب ديگه نمينويسيم
 
comment نظرات ()
 
يه سوال از خودم اگه خواستيد شماهم جواب بديد
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
 
خواب و بيداری فرق نميکنه تو اين دنيا
همش زندگيه
وقتی نفهمی زندگی چيه


واقعآ زندگی چيه؟
هرچی که هست اون تعريفای رومانتيک و خوش زرق و برق برای من معنيش نميتونن بکنن
 
comment نظرات ()
 
شکست و شکست ...
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
 
و ميشکند و خواهد شکست...
ديگه اسمشو چی ميشه گذاشت؟؟؟
چيزی که بوده و هميشه هست
ولی نميشه بهش گفت دل
 
comment نظرات ()
 
منم که شهرهُ شهرم به خواب ديدن !!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
 
منم که شهرهُ شهرم به خواب ديدن !!!
شايدم خوابيدن


 
comment نظرات ()
 
مبهم!!!
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٢
 
نميدونم اين چيه ، ولی از وقتی کوچيک بودم تا حالا چند بار به خوابم اومده.
يه عروس و داماد انگار روی بلندترين جای يه خيابون که سربالايی بود ايستاده بودند ،چيزی شبيه مه جلوی اونا ميومد ولی مه نبودن ، به شکل خطوط افقی، که فضا رو بی حجم و بی روح ميکردن، از اينجا به بعد بود که وحشت تمام وجودم رو ميگرفت ، صدای نامفهومی توگوشم می پيچيد از اينجا به بعد بود که بدنم به لرزه می افتاد و چند لحظه بعد بيدار می شدم، اما چيزی که برام عجيبه اينه که تاحالا نتونستم هيچ موضوعی رو به اين قضيه ربط بدم و مبهم تر اينکه اين خواب رو چند بار از ۳-۲ سالگی تا يکی دو سال پيش هميشم درست مثل دفعه قبل با همون جزئيات ديدم!!!
 
comment نظرات ()
 
Start Of An End
نویسنده : رضا فخاری - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۱
 

The Death Is Just The Begining, and I try for understanding this.
But I don't forget One Last Good Bye that it leads me to understanding The F...ing Life

 


 
comment نظرات ()